تو، من، زندگی، خواب
خیلی صدا داد. فقط کمی خودم را کج و راست کردم. ردیف مهرههای ستون فقرات و ردیف دندههایم از پشت، صبحها سروصدا میکنند. بیدار که میشوم روی تخت مینشینم و به روبرو نگاه میکنم. روبرو هیچی نیست. درواقع، در این حالت دریوریهایی که در خوابدیدهام را مرور میکنم. از تخت که بلند میشوم کسی در درونم قسم آیه میدهد برگردم دوباره بخوابم. من درک اش میکنم. میفهمم چه میگوید. با تمام وجود دلم میخواهد به حرفش گوش بدهم اما برای بیشتر خوابیدن باید بهانهای بتراشم. بهانه هم بتراشم راستش عذاب وجدان میگیرم. احساس عقبافتادگی از قطار بیهمهچیز زندگی که سرسامآور روی ریلها حرکت میکند سراغ آدم میآید. رفتم کنار پنجره دیدم برف روی درختها و گوشه پیادهرو پاشیده. شیشه هم بخار داشت. مثل همه زندگیام که روی بخارها قلب میکشم، یک قلب گنده کشیدم. قلبهای من تیر هم از وسطش رد میشود و به خاطر تأثیرگذاری بیشتر چند قطرهای همخون از آن میچکد. نمیدانم اولین بار چه کسی به سرش زد از وسط قلب تیر رد کند. و چه کسی به سرش زد قطره های خون را از محل زخم، چکه چکه به پایین بریزد.
الآن غروب است. از کنار پنجره که رد شدم بخارها رفته بودند. ولی رد قلب من هنوز روی شیشه بود. هنوز هم خونریزی داشت. نفهمیدم چه شد تو یادم آمدی. هر بار که این طرح را میدیدی، میخندیدی. حواسم که پرت میشد تیر را پاک میکردی. یکی دو بار زیرچشمی نگاهت کردم که وقتی تیر را پاک میکردی صورتت جدی بود. خیلی جدیتر از هر باری که جدی میشدی.
کافه چی
برچسبها: تو , من , زندگی , شانتاژگر , متن
نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ساعت 1:52 توسط محمد رضا|
برچسب: تو,من,زندگی,خواب,
نویسنده: رویا پاکدل
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 13:44